تبليغاتX
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

 

سال نو مبارک

صبور باش و مقاوم

باش تا باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط sid  | 

روم سیاه وهنوز انگار تازه زمستون  شروع شده و حالاها حالاها نباید امیدوار بود به رفتنش تا ببینیم این روسیاهی به زغال میمونه یا به ما که  سرخی شرم صورتمون  به سیاهی میزنه. آره عزیزم روم سیاه بابت این نامردی که در حقت کردم. آره با توام. اینقدر سراغت نیومدم که حالا هم که اومدم انگار باورت نمیشه یا نمیخوای تحویلم بگیری. با توام iceage-2 . با تو که چه شبها و چه روزایی تنها همدمم بودی. با تو که چه درددلها با تو کردم و چه دردها و چه غم ها و چه خشمهایی رو سر تو خالی کردم. با تو که چه دوستائی رو به واسطه تو پیدا کرده بودم که هر کدوم یه دنیا حرف و امید و آرزو بودند.آره دوست خوبم(چرا که نه مگه همنشین و محرم اسرار آدم دوست آدم نیس؟) قبول دارم که کارم خیلی نامردی بود اما خودت که بهتر میدونی. روزگار این کار رو با آدم میکنه. فک میکنی از اینکه دیگه مثل قدیما نمیتون کتاب بخونم خوشحالم؟ از اینکه بیشتر از 4 ماهه شاید که حتی یه تئاتر نرفتم کم ناراحتم؟ از اینکه............
آره دوست خوبم به قول کورت عزیز((بلی، رسم روزگار چنین است))آره رسم روزگار. همون رسمی که میتونه منو مجبور کنه به پوشیدن کت شلوار، منو مجبور کنه به دروغای عجیب غریب گفتن، منو مجبور کنه به خیلی کارای دیگه. همون رسمی که میگن((با تو از عشق سخن خواهم گفت//غم نان اگر بگذارد))....فک میکنی براش کاری داشته باشه جدا کردن من از تو؟ جدا کردن من از  قالب Sid عزیزم که میخواستم همیشه بیخیالی و مهربونی و حتی تنبلیهای دوست داشتنیش رو به عنوان الگوم داشته باشم براش کاری نداشت. و امروز باید یاد تو بیفتم که نزدیک نیم ساعت رو تو سرما قدم زدم و زیر لب اونقدر تکرار کردم ((هوا بس ناجوانمردانه سرد است)) که یهو یادم اومد یه جائی به اسم Iceage-2 هست که یه روزی غار تنهائیم بوده.....
شرمنده هیچی ندارم بگم اما اومدم بگم برگشتم. مثل همیشه نامنظم، بی حوصله، پر از غرغر اما با امیدی هر چند ناچیز به آینده.
آره دوست خوبم برگشتم پس منو قبول کن.بذار دوباره برات Sid بشم.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط sid  | 

حوصله هیچکسی رو ندارم.
حتی خودمو.
حوصله هیچکاری ندارم.
کاش پیشم بودی.
دقت کردی که انگار حالا حالاها باید جدائی از هم رو تحمل کنیم؟ چه اون موقع که کاملا دور از هم بودیم و چه حالا که .......
چند وقته که عادت سلام کردن رو کنار گذاشتم؟ بیشتر از یک ماهه شاید.


پانویس:
15 آذرماه همیشه ماندگار شد برای من نه که برای ما
خوشحالم که دوباره تونستیم ببینیمت داداشی
عاشورا داره میاد. جائی جمله ای خوندم از امامی

((بترس از ستم کردن بر کسی که غیر از خدا پشتیبانی ندارد)) چرا نمیترسید؟؟

گوئیا باور نمیدارید روز داوری......

اما.....

کاشکی داوری در کار نبود که ما نخواستیم داوری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط sid  | 

از کجا باید میدونستم. از کجا باید میدونستم که این اتفاق میافته. نه میدونستم. میدونستم و این رو همون روزی که خبر قبولی خودتو به من دادی بهت گفتم. نه فقط به تو که به خیلیا که تو رو میشناختن. یادته که با خنده گفتم به شیش ماه نکشیده کار میدی دست خودت؟
برادرم، ای رفیقی که همیشه برام نقش بردار نداشتمو بازی کردی، تو که از من کوچیکتر بودی و همیشه جوری به حرفام گوش میکردی و جوری راهنمائیم میکردی که  انگار بردار بزرگترمی. کوچیکتر بودی از من ولی خیلی زود بزرگ شدی. بزرگ و بزرگتر شدی. اونقدر که دیگه من نتونستم پا به پات بیام.
کاش اون شب، 15 آذرماه 1388 این گوشی لعنتی دم دستم بود. کاش همون لحظه که میس کالتو دیدم بهت زنگ میزدم. کاش فردا صبحش جای SMS بهت زنگ میزدم.
آخرین باری که صداتو شنیدم پنچ شنبه بود. پنچ شنبه دو هفته پیش. صداتو که شنیدم نمیدونم چرا دلم بدجوری ریخت پائین. اما خودمو دلداری میدادم که حتما تازه از خواب بیدار شده. هرچند که ساعت 11 صبح بود اما میشناختمت که همبشه مخصوصا چهارشنبه پنجشنبه ها که تا صبح یا مشغول کتاب خوندن بودی یا فیلم دیدن و یا بحث کردن با دوستات. صدات خیلی گرفته بود و وقتی خبر میدادی بهم به دلم افتاد یهو که شاید .......
آخ داداشی میدونی اون روز، 18 آذرماه که اومده بودم تا شاید کاری، هرکاری از دستم برمیاد برات انجام بدم و دست خالی زیر اون برف ریزی که آروم ولی بی وقفه میبارید بر میگشتم به چی فکر میکردم؟ به اون روزای سردی که زیر برف دوتائی قدم میزدیم و هوا اونقدر سرد بود که نمیتونستیم سیگار رو دستمون نگه داریم و گوشه لبمون میذاشتیم و دودش میرفت تو چشممون و اشکمون در میاورد و با خنده بهم میگفتیم که آخه بچه تو رو چه به این غلطا
داداشی هر کاری که میکنم یاد تو میافتم که همه کار و همه خاطراتم با توئه. وقتی که از جلوی تئاتر شهر رد میشم یاد تو میافتم و تئاترائی که با هم رفتیم، کتابفروشیا منو یاد تو میندازه و کتب خریدنامون، هر وقت چشمم به آرشیو DVD و DC میافته یاد تو میافتم که چه شبائی که تا خود صبح با هم فیلم میدیدیم.
دارم دیوونه میشم داداشی. داداشی اونجا که هستی، جائیکه نمیدونم کجاست، سیگار هست؟ آخه میگفتی بدون سیگار نفس کشیدن ارزش نداره. داداشی برگرد بیا. میدونی چند وقته که ندیدمت؟ یا من کار داشتم یا تو. یا شاید بعضی وقتا(خیلی تلخه ولی واقعیته) بدون دلیل بهونه میآوردم برای کار داشتن.
داداشی برگرد. چرا هیچکس جواب نمیده. چرا نمیگن تو کجائی.
 داداشی برگرد. تو رو خدا. سالم برگرد. دلم خیلی شور میزنه ولی.....
برگرد داداشی.

پانویس:
دوستان خیلی دعا کنید. لازم دارم. نه من که برای داداشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط sid  | 

 کار کار کار
 دروغ گفتن و دروغ گفتن و دروغ گفتن
 دورغ شنیدن
گزارش رزوانه
گزارش هفتگی
گزارش ماهانه
دلال بازار پتروشیمی
دلال آهن و ورق فولاد مبارکه
بازار یاب دروغگو
پروپوزال پایان نامه
رد شدن پروپوزال پایان نامه
مدیر گروه سخت گیر
بدتر از سخت گیر
مریض
عقده ای انگار
ترافیک
خستگی
انگار مرگ
.
.
.
.
.
.
زندگی

پانویس:
یه قرآن خریدیم مبلغ هدیه 75هزار تومان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط sid  | 

خرابش کردن. یادته؟ یادته بار اول رو؟  یادته قهوه ترک و نسکافه اول رو؟  یادته بستنی خوردن تو سرمای سال 86 رو؟ یادته اون باری که زیر بارون خیس خیس شده بودیم و بهش پناه آورده بودیم و هرهر میخندیدیم و میخندیدیم و برق قطع شد و همه جا تاریک شد و یه چراغ اضطراری وسطش روشن کردن و تو چقدر زیر اون نور کم رمق زرد رنگ زیبا شده بودی؟ یادته پیشنهادی که اولین بار اینجا دادم و تو قبول نکردی و چقدر نصیحتم کردی که نمیشه؟ یادته اون روزئی که اینجا نشسته بودیم و هیچکدوممون نای حرف زدن نداشتیم که هر دومون فکر میکردیم بار آخره و باید از هم جدا بشیم؟ یادته اون روزی رو که آرزوی مرگ داشتم و تو حرف نمیزدی و فقط نگاه میکردی و سکوت بود بینمون؟ یادته که خواستیم دعا کنم تا بهترین اتفاق ممکن برای هر دومون بیافته؟ یادته اون همه خاطرات مشترکمون رو که اونجا داشتیم؟ خرابش کردن. کافی شاپی  که اولین بار بیرون رفتنمون اونجا بود و بعد شد تنها جائی که میرفتیم رو خراب کردن. کاسکو رو خراب کردن. جائی که با هر صندلی و هر قسمتش کلی خاطره داشتیم رو خراب کردن.
خرابش کردن. چراشو نمیدونم اما خرابش کردن.
همین
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط sid  | 

چه زود گذشت یک سال. چه زود گذشت یک سال از اون شبها. یادته؟ ماه رمضون بود پارسال. مثل الان. شب بود ساعت 12 شب یا یه کمتر. مثل همیشه از یه اس ام اس بازی ساده شروع شده بود. از یه اس ام اس بازی ساده که چند ساعت طول کشید؟
یادم نیست ولی وقتی زنگ زدم بهت و تو حرف نزدی و فقط صدای نفساتو می شنیدم که انگار گریه میکردی(انگار که نه چون گفتی که گریه میکردی) دلم اونقدر گرفت که ....
یک سال گذشت از روزی که اونقدر آروم گفتی دوستت دارم. یک سال از روزی که من شش ماه قبلش بهت گفته بودم دوستت دارم.
میبینی زمان چه زود میگذره. میبینی اون دوره ی بد گذشت. سخت بود ولی گذشت. نمیگم دوره دوری تموم شد که هنوز هم دوریم از هم ولی مهم اینکه اون دوره بد گذشت. دوره ای که  تو رو نمیدونم اما خودم فکر میکردم تو رو برای همیشه از دست دادم.
این دوره گذشت و میدونم که دوره های خیلی سخت دیگه هم برامون هست ولی اگه با هم باشیم اون دوره ها هم میگذره. مثل اون دوره خیلی بد.
بیا با هم باشیم.
بیا با هم باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط sid  | 

دیگه خسته شدم. خسته شدم از این روزگار. خسته شدم از چک کردن چندین و چندین باره اخبار و سایتهای خبری. خسته شدم از فیلتر و فیلتر شکن. خسته شدم از اضطراب. خسته شدم از اینکه از هرکسی که میبینم بعد از سلام میپرسم و میپرسه((آخرش چی میشه؟)) خسته شدم از این همه دروغ و توهین و تحقیر. خسته شدم از مردمی که معلوم نیست کجا هستن که هیچوقت نمیذارن اتفاقی بیافته. خسته شدم از قفل و زنجیر. چند وقت شده فقط آهنگ روانشاد فرهاد رو گوش میکنم که با اون صداش خشدار و غمگینش میگه (( جماعت من دیگه حوصله ندارم//به خوب امید و از بد گله ندارم))
میخوام برگردم تو غار تنهائی خودم با کتابا و موسیقیها و فیلمهامو معدود دلخوشی های کوچیکی که برامون مونده.
میخوام با چیزائی زندگی کنم که اونقدر کوچیکن که اصلا دیده نمیشن تو زندگی ولی میذارن که آدم دق نکنه. مثل انتظار برای دیدن Iceage-3 با دوبله فارسی و امیدواری برای عوض نشدن دوبلور Sid.
مثل انتظار برای به روز شدن وبلاگهایی که میخونم  و خوندن پستای دوستای خوبم.
مثل نوشتن گهگداری تو وبلاگم و انتظار برای خوندن نظراتشون.
مثل رفتن زیر پل کریمخان و نگاه کردن کتابای تازه چاپ شده و خریدن بعضی هاشون.
مثل منتظر ساخته شدن فیلم جدید وودی آلن.
مثل رفتن جلوی ساختمون قشنگ تئاتر شهر هر چند وقت یه بار و چک کردن برنامه تئاترهای رو صحنه برای پیدا کردن یه تئاتر خوب.
مثل گشتن تو اینترنت برای پیدا کردن آهنگای جدید محسن نامجو.
مثل منتظر عصر چهارشنبه بودن برای تموم شدن یه هفته کاری دیگه و آزاد بودن برای 2 روز.
و در نهایت بزرگترین دلخوشی زندگیم. پرنسسم که همیشه حتی فقط با شنیدن صداش همه غم و غصه ام رو فراموش میکنم. پرنسسم که این روزا خیلی کم میبینمش اما اونقدر لذت بخش این دیدنا که فقط حسرت بیشتر شدنش رو دلم میمونه.
و تلاش برای ساختن چیزی که میخوام بهترین باشه.

پانویس:
ماه رمضان هم اومد اما با یه فرق. ربنا شجریان رو از اسپیکر کامپیوترم میشنوم نه از بلندگوی تلویزیون.
قبول باشه نماز و روزه همه دوستان. ما رو هم از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارین. منظور از ما من و پرنسسه و اگه فقط برای یه نفر جا دارین پرنسس.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط sid  | 

چرا این روزها اینجورین؟ چرا این روزها نمیگذرن؟ چرا این اضطراب و دلهره دست از سرم بر نمیداره؟
این روزا ورد زبونم ذکر (( پس خداوند بهترین نگهبانان است و اوست مهربانترین مهربانان)) که  تنها چیزیی که آرومم میکنه.  این روزا میترسم از خودم، از سایه ام، از افکارم.....
شبها خواب میبینم و از خواب می پرم و چند ساعت طول میکشه بتونم دوباره بخوابم. نمیدونم چرا نمیتونم به توصیه یه دوست خوب گوش کنم که میگفت (( ببین تو دارای تو ایران زندگی میکنی و میخوای یه کار به سبک ایرانیا انجام بدی پس لطفا خارجکی بازی درنیار و این اداهای بحران شخصیت و هویت و اضطراب برای اینکه خودت خودتی یا نه رو بریز دور)) ولی به خدا اینا ادا نیست. این اضطرابا و ترسها و بحران ها ادا نیست. واقعیه.
هیچوقت آرامش نداشتم و این روزها حتی اسم آرامش شده برام یه رویا. یه خواب یه آرزوی دور.
آرامش ندارم


((پس خداوند بهترین نگهبانان است و اوست مهربانترین مهربانان))

پانویس:
اگرچه این روزها پرم از اضطراب اما هیچوقت این طور درباره حیات پس از مرگم آسوده خاطر نبودم. دیگه نمیترسم از دوزخ که انگار خیلیهای دیگه قرار پرش کنن. مطمئنم که نه برای من و نه برای همه کسی که میشناسم جا نخواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط sid  | 

این روزها کابوس میبینم. نه تو خواب که تو بیداری. کابوس میبینم و میترسم. کابوسی که خیلی وقته دارم ولی قبلنا یه جوری میتونستم خودم بزنم به بیخیالی یا یه جور فراموش کردنش و پاک کردن صورت مسئله اما الان نمیتونم این کار رو بکنم. نمیتونم چون دیگه الان فقط خودم نیستم. کابوسی که هر روز بزرگتر و ترسناکتر میشه. کابوس من خودمم. من از خودم میترسم. من از خودم میترسم اگه اونی نباشم که فکر میکنم. میترسم که تا حالا هر چی بوده((توی فکرم، توی دهنم، توی صحبتام، توی عقایدم توی.....))همش یه سری چیزای قشنگ قشنگ باشه که وقتی بخوام عملا ازشون استفاده کنم همشون دود بشن برن هوا. دود بشن برن هوا و از اون قصر قشنگی که نه فقط  برای خودم که برای همه و مخصوصا تو ساختم یه خرابه سیاه دود گرفته زشت کثیف بمونه که مثلا قلعه سنگباران باشه.
میترسم از اینکه محک تجربه جوری روم سیاه کنه که حتی به درد برده زر خرید بودن هم نخورم.
میترسم  از اینکه من هیچی نباشم جز یه آدم خیلی بدتر از اونی که فکر میکنم.
میترسم از خودم اگه اینی که فکر میکنم نباشم.
میترسم
کمک میخوام.ولی از کی نمی دونم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط sid  |