کار کار کار
دروغ گفتن و دروغ گفتن و دروغ گفتن
دورغ شنیدن
گزارش رزوانه
گزارش هفتگی
گزارش ماهانه
دلال بازار پتروشیمی
دلال آهن و ورق فولاد مبارکه
بازار یاب دروغگو
پروپوزال پایان نامه
رد شدن پروپوزال پایان نامه
مدیر گروه سخت گیر
بدتر از سخت گیر
مریض
عقده ای انگار
ترافیک
خستگی
انگار مرگ
.
.
.
.
.
.
زندگی
پانویس:
یه قرآن خریدیم مبلغ هدیه 75هزار تومان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط sid
|
خرابش کردن. یادته؟ یادته بار اول رو؟ یادته قهوه ترک و نسکافه اول رو؟ یادته بستنی خوردن تو سرمای سال 86 رو؟ یادته اون باری که زیر بارون خیس خیس شده بودیم و بهش پناه آورده بودیم و هرهر میخندیدیم و میخندیدیم و برق قطع شد و همه جا تاریک شد و یه چراغ اضطراری وسطش روشن کردن و تو چقدر زیر اون نور کم رمق زرد رنگ زیبا شده بودی؟ یادته پیشنهادی که اولین بار اینجا دادم و تو قبول نکردی و چقدر نصیحتم کردی که نمیشه؟ یادته اون روزئی که اینجا نشسته بودیم و هیچکدوممون نای حرف زدن نداشتیم که هر دومون فکر میکردیم بار آخره و باید از هم جدا بشیم؟ یادته اون روزی رو که آرزوی مرگ داشتم و تو حرف نمیزدی و فقط نگاه میکردی و سکوت بود بینمون؟ یادته که خواستیم دعا کنم تا بهترین اتفاق ممکن برای هر دومون بیافته؟ یادته اون همه خاطرات مشترکمون رو که اونجا داشتیم؟ خرابش کردن. کافی شاپی که اولین بار بیرون رفتنمون اونجا بود و بعد شد تنها جائی که میرفتیم رو خراب کردن. کاسکو رو خراب کردن. جائی که با هر صندلی و هر قسمتش کلی خاطره داشتیم رو خراب کردن.
خرابش کردن. چراشو نمیدونم اما خرابش کردن.
همین
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط sid
|
چه زود گذشت یک سال. چه زود گذشت یک سال از اون شبها. یادته؟ ماه رمضون بود پارسال. مثل الان. شب بود ساعت 12 شب یا یه کمتر. مثل همیشه از یه اس ام اس بازی ساده شروع شده بود. از یه اس ام اس بازی ساده که چند ساعت طول کشید؟
یادم نیست ولی وقتی زنگ زدم بهت و تو حرف نزدی و فقط صدای نفساتو می شنیدم که انگار گریه میکردی(انگار که نه چون گفتی که گریه میکردی) دلم اونقدر گرفت که ....
یک سال گذشت از روزی که اونقدر آروم گفتی دوستت دارم. یک سال از روزی که من شش ماه قبلش بهت گفته بودم دوستت دارم.
میبینی زمان چه زود میگذره. میبینی اون دوره ی بد گذشت. سخت بود ولی گذشت. نمیگم دوره دوری تموم شد که هنوز هم دوریم از هم ولی مهم اینکه اون دوره بد گذشت. دوره ای که تو رو نمیدونم اما خودم فکر میکردم تو رو برای همیشه از دست دادم.
این دوره گذشت و میدونم که دوره های خیلی سخت دیگه هم برامون هست ولی اگه با هم باشیم اون دوره ها هم میگذره. مثل اون دوره خیلی بد.
بیا با هم باشیم.
بیا با هم باشیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط sid
|
دیگه خسته شدم. خسته شدم از این روزگار. خسته شدم از چک کردن چندین و چندین باره اخبار و سایتهای خبری. خسته شدم از فیلتر و فیلتر شکن. خسته شدم از اضطراب. خسته شدم از اینکه از هرکسی که میبینم بعد از سلام میپرسم و میپرسه((آخرش چی میشه؟)) خسته شدم از این همه دروغ و توهین و تحقیر. خسته شدم از مردمی که معلوم نیست کجا هستن که هیچوقت نمیذارن اتفاقی بیافته. خسته شدم از قفل و زنجیر. چند وقت شده فقط آهنگ روانشاد فرهاد رو گوش میکنم که با اون صداش خشدار و غمگینش میگه (( جماعت من دیگه حوصله ندارم//به خوب امید و از بد گله ندارم))
میخوام برگردم تو غار تنهائی خودم با کتابا و موسیقیها و فیلمهامو معدود دلخوشی های کوچیکی که برامون مونده.
میخوام با چیزائی زندگی کنم که اونقدر کوچیکن که اصلا دیده نمیشن تو زندگی ولی میذارن که آدم دق نکنه. مثل انتظار برای دیدن Iceage-3 با دوبله فارسی و امیدواری برای عوض نشدن دوبلور Sid.
مثل انتظار برای به روز شدن وبلاگهایی که میخونم و خوندن پستای دوستای خوبم.
مثل نوشتن گهگداری تو وبلاگم و انتظار برای خوندن نظراتشون.
مثل رفتن زیر پل کریمخان و نگاه کردن کتابای تازه چاپ شده و خریدن بعضی هاشون.
مثل منتظر ساخته شدن فیلم جدید وودی آلن.
مثل رفتن جلوی ساختمون قشنگ تئاتر شهر هر چند وقت یه بار و چک کردن برنامه تئاترهای رو صحنه برای پیدا کردن یه تئاتر خوب.
مثل گشتن تو اینترنت برای پیدا کردن آهنگای جدید محسن نامجو.
مثل منتظر عصر چهارشنبه بودن برای تموم شدن یه هفته کاری دیگه و آزاد بودن برای 2 روز.
و در نهایت بزرگترین دلخوشی زندگیم. پرنسسم که همیشه حتی فقط با شنیدن صداش همه غم و غصه ام رو فراموش میکنم. پرنسسم که این روزا خیلی کم میبینمش اما اونقدر لذت بخش این دیدنا که فقط حسرت بیشتر شدنش رو دلم میمونه.
و تلاش برای ساختن چیزی که میخوام بهترین باشه.
پانویس:
ماه رمضان هم اومد اما با یه فرق. ربنا شجریان رو از اسپیکر کامپیوترم میشنوم نه از بلندگوی تلویزیون.
قبول باشه نماز و روزه همه دوستان. ما رو هم از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارین. منظور از ما من و پرنسسه و اگه فقط برای یه نفر جا دارین پرنسس.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط sid
|
چرا این روزها اینجورین؟ چرا این روزها نمیگذرن؟ چرا این اضطراب و دلهره دست از سرم بر نمیداره؟
این روزا ورد زبونم ذکر (( پس خداوند بهترین نگهبانان است و اوست مهربانترین مهربانان)) که تنها چیزیی که آرومم میکنه. این روزا میترسم از خودم، از سایه ام، از افکارم.....
شبها خواب میبینم و از خواب می پرم و چند ساعت طول میکشه بتونم دوباره بخوابم. نمیدونم چرا نمیتونم به توصیه یه دوست خوب گوش کنم که میگفت (( ببین تو دارای تو ایران زندگی میکنی و میخوای یه کار به سبک ایرانیا انجام بدی پس لطفا خارجکی بازی درنیار و این اداهای بحران شخصیت و هویت و اضطراب برای اینکه خودت خودتی یا نه رو بریز دور)) ولی به خدا اینا ادا نیست. این اضطرابا و ترسها و بحران ها ادا نیست. واقعیه.
هیچوقت آرامش نداشتم و این روزها حتی اسم آرامش شده برام یه رویا. یه خواب یه آرزوی دور.
آرامش ندارم
((پس خداوند بهترین نگهبانان است و اوست مهربانترین مهربانان))
پانویس:
اگرچه این روزها پرم از اضطراب اما هیچوقت این طور درباره حیات پس از مرگم آسوده خاطر نبودم. دیگه نمیترسم از دوزخ که انگار خیلیهای دیگه قرار پرش کنن. مطمئنم که نه برای من و نه برای همه کسی که میشناسم جا نخواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط sid
|
این روزها کابوس میبینم. نه تو خواب که تو بیداری. کابوس میبینم و میترسم. کابوسی که خیلی وقته دارم ولی قبلنا یه جوری میتونستم خودم بزنم به بیخیالی یا یه جور فراموش کردنش و پاک کردن صورت مسئله اما الان نمیتونم این کار رو بکنم. نمیتونم چون دیگه الان فقط خودم نیستم. کابوسی که هر روز بزرگتر و ترسناکتر میشه. کابوس من خودمم. من از خودم میترسم. من از خودم میترسم اگه اونی نباشم که فکر میکنم. میترسم که تا حالا هر چی بوده((توی فکرم، توی دهنم، توی صحبتام، توی عقایدم توی.....))همش یه سری چیزای قشنگ قشنگ باشه که وقتی بخوام عملا ازشون استفاده کنم همشون دود بشن برن هوا. دود بشن برن هوا و از اون قصر قشنگی که نه فقط برای خودم که برای همه و مخصوصا تو ساختم یه خرابه سیاه دود گرفته زشت کثیف بمونه که مثلا قلعه سنگباران باشه.
میترسم از اینکه محک تجربه جوری روم سیاه کنه که حتی به درد برده زر خرید بودن هم نخورم.
میترسم از اینکه من هیچی نباشم جز یه آدم خیلی بدتر از اونی که فکر میکنم.
میترسم از خودم اگه اینی که فکر میکنم نباشم.
میترسم
کمک میخوام.ولی از کی نمی دونم.
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط sid
|
چرا هیچکس نمیفهمه که هیچ کس نمیتونه هیچکس دیگه رو مجبور به انجام کاری بکنه که دلش نمیخواد؟
چرا هیچکس نمیفهمه که اگه اجباری باشه دیگه اون زندگی زندگی نیست؟
چرا هیچکس نمیفهمه که هر کس جای خودشه و خودش باید تصمیم بگیره؟
چرا هیچکس نمیفهمه که ما بی ادب و نمک نشناس نیستیم؟
چرا هیچکس نمیفهمه که ما فقط ساده ترین و اولیه ترین حق خودمون رو میخوایم؟
حق زندگی برای خودمون
پانویس:
داغونم بدجور ولی
((تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار//که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند))
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط sid
|
زير پل كريمخان يه دخترى رو ديدم كه پاي راستشو گچ گرفته بودن و داشت با عصا آروم آروم راهشو ميرفت. صورتش قرمز شده بود و خيس عرق بود.اما بازم راهشو ميرفت
هوا گرم بود.خیلى گرم.همه ميخواستن يه جورى فرار كنن و از شر گرما و دود و شلوغى فرار كنن. ميدويدن و به هم تنه ميزدن اما دختر آروم آروم راهشو ميرفت.
ياد تو افتادم. ياد گرما ياد صورته سرخ و خيس عرق ياد عصا ياد رگ بالا اومده رو پيشونى...و یاد خودم.
دختره راه خودش ميرفت و ياد منو با خودش ميبرد.
پانوشت:
1-اين روزا كارم خیلى سنگينتر از قبل شده و بنا به دلائلى دسترسیم به شبكه هم خیلى محدود شده.سر نزدنمو بزاريد به پاي اينه.((يا حداقل كنار بي معرفتى بزاريد))
2-اين روزا دلشوره مبهمى دارم.ميترسم از خیلى چيزا.
3-براي 29 تير اضطراب دارم. دعا لازم دارم. بيشتر از هميشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط sid
|
هر روز موقع برگشتن از کنار یه قهوه فروشی رد میشم. قهوه فروشی که پیرمرد داخلش با دستای خودش دونه های قهوه رو میریزه توی آسیاب و پودرشون میکنه و بسته بندی میکنه تا به مشتریاش بفروشه. همیشه از چند متری مغازه بوی تلخ قهوه تا ته حلق آدمو پر میکنه. جوری که تلخیشو تا خیلی بعدتر با خودت میبری. انگار که هدیه ای از طرف اون پیرمرد که بی هیچ چشمداشتی به تو و بقیه عابرا داده شده. یه بار رفتم توی مغازه تا قهوه بخرم و برای اولین بار پیرمرد رو از نزدیک دیدم که ماسک زده بود به صورتش و داشت قهوه ها رو آسیاب میکرد.همین جوری گفتم: آقا مگه بوی قهوه براتون عادی نشده ؟ پیرمرد خندید و از پشت همون ماسک گفت: نه هنوزم اذیتم میکنه. همیشه از قهوه و بوش بدم می اومد و حالا هم که پیر شدم و نفس تنگی گرفتم دیگه بدتر از بد. با تعجب نگاش کردم. دوباره خندید و گفت: حتما با خودت میگی پس چرا هنوز تو این مغازه کار میکنم. به خاطر این. بوش کن. ودستشو جلو آورد. با تعجب بهش نگاه کردم و بو کشیدم. دستش تلخ ترین بوی دنیا رو داشت. بدون اینکه چیزی بگم خودش گفت: یه هفته بعد از ازدواجم از کار بیکار شدم و از زور ناچاری مجبور شدم برم تو یه قهوه فروشی که نزدیک کافه نادری بود وردست وایستم تا بتونم پول زندگیمو دربیارم. همش با خودم میگفتم یکی دو هفته دیگه یه کار دیگه پیدا میکنم و از اینجا میرم. تا یه شب که پهلوی زنم نشسته بودم و حرف میزدیم یهو دستمو گرفت و آورد بالا و بو کشید و گفت : ((آقا دستتون چه بوی خوبی میده))....
اینجا حرف پیرمرد رو قطع کردم و با خنده گفتم: و از اون شب فهمیدین که دیگه قرار تا آخرش توی قهوه فروشی کار کنین. خوش به حال خانمتون که اینقدر دوسش دارین.
پیرمرد آروم گفت: زنم ده ساله که مرده. منم با یادش و این بوی قهوه که اونو یادم میاره زنده ام.
خنده رو لبام ماسید. هیچی نداشتم بگم. قهوه رو برداشتم و اومدم بیرون. یه چیزی تو گلوم بود که پائین نمیرفت.
حسودیم شد به اون پیرمرد. کاش مثل این پیرمرد بیشتر بود توی دنیای کثیف ما. کاش میدونستم پرنسس از چه بوی خوشش میاد. کاش میدونستم دستام چه بویی بده پرنسسمو خوشحال میکنه.
حسودیم شد.
پا نویس:
دوست ندارم درباره چیزی که نوشته ام توضیح بدم. اما ظاهرا دوستای خوبم اشتباه برداشت کردن که من تصادف کردم. نه من تصادف نکرده بودم که البته ای کاش من تصادف میکردم و اگه خودم بودم مطمئنم که نمینوشتم. عزیزترین کسم تصادف کرده بود که هر روز صدبار میگفتم ((کاش من جای اون بودم)) و نوشتم تا خودمو یه کم راحت کنم از شر این همه غصه و شاید عذاب وجدانی که داشتم. وممنون از دوستان خوبم و شرمنده که منظورمو خوب نتونسته بودم برسونم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط sid
|
باور کنم که این خردادماه تموم شد؟
باور کنم که تموم شد؟
چه ماه بدی بود این خرداد امسال. چه ماه بدی بود که گذشت انگار.
نه حوصله نوشتن دارم و نه میتونم بنویسم.
بنویسم از صدای ترمز محکم یه ماشین تو جاده هراز؟ از یه تصادف بنویسم تو روزای اول این خرداد ماه؟ نمی تونم. چطور بنویسم از تصادف ......
چطور بنویسم از رباط ضربه خورده پای راست که سه هفته توی گچ بود و پای راست آتل بندی شده.
چطور بنویسم از صدای بغض کرده ی پشت تلفن که خودش به چه آرامشی نیاز داشت و اونقدر بزرگوار بود که میخواست آرومم کنه.
چطور بنویسم از سه هفته دوری که هنوز هم ادامه داره و خواهد داشت شاید ماههای اول و دوم این تابستون
چطور بنویسم وقتی تنها جمله ای که یه کم، فقط یه کم میتونست آرومم کنه تو این چند وقت گفتن و شنیدن جمله((خدا رو شکر که بخیر گذشت و خدای نکرده کسی....))بود که هیچکس جرات نمیکرد کاملش کنه.
چطور بنویسم از این همه اتفاقات بدی که تو این چند وقت افتاد؟
خواستم اینا رو برای خودم نگه دارم و از چیزائی بنویسم که همه میبینند و درک میکنند اما بازم نتونستم. از موج سبز مینوشتم یا از صدای گلوله؟ از حماسه مینوشتم یا از خس و خاشاک؟ از شجاعت مینوشتم یا از ترس؟ از نوشته ای که نوشتم ولی جرات نکردم بزارم روی وبلاگم بنویسم؟
نمیدونم هنوز حالم بده. خیلی خیلی بد. نوشتم فقط به چند دلیل. که مهمترین آرزوی موفقیت بود برای چند تا از دوستایی که امسال کنکور داشتن و امیدوارم که مزد زحمتای یک ساله رو بگیرن. و دلیل بعدی اینکه هنوز زنده ام
نمیدونم کی دوباره میتونم بنویسم ولی به کمک همه نیاز دارم. برام دعا کنید لطفا
خدای این ماه چرا اینجوری بود؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط sid
|